چرا؟؟؟؟؟
بنگرد. به دلي دل بسپار که جاي خالي براي تو داشته
باشه و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت
شدن آموخته باشد.
بلکه دوست داشتن داشتنی هاست.

آنچه را که با چشمان خود میبینیم چیزی جز ابری نیست که از ما پنهان
میکند آنچه را که باید با دیده های خود ببینیم و آنچه را که با گوش های
خود بشنویم.چیزی نیست جز سر و صدای آنچه را که باید با قلبهای
خود درک کنیم.
قبل از اینکه نگو او خیر خواهی بخشنده است پیش از اینکه بدانی هدف
من ار مهر بانی و بخشش چیست و مرا دوستدار صدا نکن!!تا بر تو
آشکار
شود عشق من با آنچه از نور و آتش داردو مرا آسوده ندان تا زخمهای
خونین مرا لمس کنی!!


من می خواهم لحظه هایم را عاشقانه رنگ آمیزی کنم
تو چطور؟
من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالایی ستاره ها می خوابم.
اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند ، من باز هم خوشبختم؛
حتی اگر ستاره ها برایم لالایی نگویند.
تو فکر می کنی زمستان چیست؟ بهار چیست؟
زمستان قبول کرده که بهار آمده
ولی تو نمی خواهی قبول کنی که زمستان را پشت سر گذاشته ای و به بهار رسیده ای؟
گذشته ات را بیانداز در حوض خاطره؛
دستانت را باز کن
واژه های خوشبختی را می بینی که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟
زندگی را از خود نگیر. تو چه بخواهی وچه نخواهی زنده ای و زندگی کردن حق توست.
راستی؛ دوست داری امروز چه رنگی باشد؟
درست است؛ هر رنگی که تو بخواهی همان میشود.
فقط یادت باشد که لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی.
پنجره را بگشا ، می بینی هوا چقدر خوش بوست آن طرف را نگاه کن.
آن طرف آسمان را می گویم ؛ آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی!
تعجب نکن!
اگر تو بخواهی، رنگین کمان هم هشت رنگ می شود.
فقط کافی است که تو بخواهی.
تو می توانی بخواهی پس این آزادی را از خودت نگیر.
از همین امروز شروع کن.
هیچ وقت دیر نیست.
برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو یک بار او را دعوت کنی ،
بار دیگر اوست که تو را به میهمانی فرا می خواند.
وقتی باران می بارد ، فرار نکن،
بگذار باران خستگی هایت را بشوید.
من که زیر باران حمام می گیرم و زیر آفتاب خشک می شوم، تو را نمی دانم؟!
بیا تو هم مثل من یک شاخه گل محمدی به پروانه هدیه کن.
بیا تو هم مثل من زیر باران فریاد بزن ، هر چه دل تنگت می خواهد
بگو، بگذار خالی شوی.
من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد
و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور:
در خشم ، در مهرباني ، در دلتنگي ، در هزار همهمه ي دنيا ، يکه و تنها بشناسد.
من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که
راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند ؛
و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.
او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است ؛
يا آن دلي که من برايش مي ميمیرم سرد و باراني است.
اي بهانه ي زنده بودنم؛
من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو،
باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت...
با آن وقار بي مثال.
آيا کسي پيدا خواهد شد؟!
از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر!
تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد ؛
و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود.
وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم،
به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز...
باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد
نمی رسه اینجور مواقع تایکی
دستتو نگیره و بلندت نکنه نمی توونی خودت بلند شی همه
سعیتو می کنی تا جمع و جور شی اما
وای وای به اون روزی که دیواری نباشه و تو به خاطر کسی تو یه
دیوارنامرئی بخوری
می فهمی چی میگم؟
وای به روزی که کسی که دوسش داری و روش حسابها باز کردی کاری
کنه که
وای به روزی که کسی که عاشقشی بشکندت جوابت کنه یا بهت نارو
بزنه
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهائی من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارم

نقاشي كن عكس خورشيد را در پشت پنجره ی
سرد تنهاييم و بگذار تا كه بر من بتابد و
روح يخبستهام را حرارتي جاودانه بخشد.
بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن امواج آبي دريا را تا ماهي كوچك قلبم
در آن آرامش آبي از حس بيتابي رها گردد.
نقاشي كن عكس چابك عشق را تا مرا ببرد ببرد
به آنجايي كه فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور.
برايم نقاشي كن نم نم باران را تا شورهزار خشك دلتنگيام
دشتي سرسبز گردد. آشيان شقايقها نقاشي كن
سايهبان امنيت را تا در زير آن ببافم فرشي از جنس آرامش
و بنشينم بنشينم در انتظار تو بر برگ سفيدي
به سفيدي قلب پاك مهربانت. نقاشي كن عكس خوشبختي
را و بر ديوار زندگيام و بياويز. نقاشي كن
كوهي بلند را تا بر قله آن كوه بلند در گوش آسمان


دو سال گذشت
و
چه زود دیر میشود!!
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري
نمي توني صاحبش
بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا
بتوني صاحبش بشي ،
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي
ميکنيم و با حسرت
ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز
به خاطر غمهايت گريه
مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين
دلت باشدافسوس...آن
زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم
آن زمان که دوستمان دارند
لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته
آه مي کشيم
|
|
ای کاش من شمع بودم و تو پروانه.
آن وقت ازصبح تا شب،از شب تا صبح
فقط و فقط برای تو و به خاطر تو
می سوختم.ولی اصلا آرزو نمیکنم
که تو شمع و من پروانه باشم.چون تو فقط
سوزاندن بلدی و من هیچوقت
حاظر نیستم به خاطر دور تو گشتن
بالهایم را از دست بدهم. اصلا بهتر است
که تو خودت باشی و من هم
خودم.
این طوری هیچکدام هم نمی سوزیم!!

چه اهميت دارد بودن و نبودنم برای کسی که ديگر نيست !
که ديگر نمی تواند باشد!!!
رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هايی همه از جنس مجاز ...
رفتی ... چنان که دورترينی از من ...
تو که نزدیک ترينم بودی!!!
ماندم که می خواستم بمانمت ...
رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز!!
گمانم به ورق صفحات تقويم، یک سال و یازده ماه و۷ روزگذشته باشد
از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زير لبم.......
و اين منم ... دختری تنها ... خط نوشته ای نا تمام يافتم ...
گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ...
تقويمم را سياه نکرده بود!
و چه ناشکرانه نگاشته بودم
که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ...
تمامش کردم چنان که شايسته ی نوشتن گردد ...
اگه تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها
بنده تنها فقط تویی ناراحت نباش چون یکی رو
داری که خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو
برای بنده هاش نمیخواد به اون رجوع کن میبینی
که تنها نیستی


تو تبعید میشوی
به یک شعر تازه
به دور از رویاهای سرد
زندان ،نا کجا آباد،گور،قبرستان
تبعیدت میکنم به شعر خودم
به شعر زندگی،
آه!چقدر بی پرده فریادت میزنم
نباید گم شوی در عمق خیال های واهی
دنیا چیزی کم ندارد جز
لبخندهای تو
و من اشک هایم را دور خواهم ریخت
دورتر از نا کجا آباد گمشده ات

میوه فروش داشت چراغ بالای خربزه ها را روشن میکرد که دختر را
دید:پرسید"خب؟"
دختر گفت:"سیب لطفا."
-سرخ یا سبز؟
دختر مردد ماند.
مرد معطل نکرد.کیسه را پر از سیب های سرخ کرد و روی ترازو
گذاشت.سنگی را در کفه دیگر قرار داد و با دست دو کفه را برابر
کرد."ششصد تومن."
چشم های مشتری بین سیب های سرخ می رقصید.
لب های دختر ار هم باز شد...."یه دونه کافیه."
میوه فروش به سراغ چراغ هندوانه ها رفت..."عجب!"
دختر اصرار کرد:"گفتم یه سیب!"
مرد بی حوصله کیسه سیب ها را خالی کرد.آخرین سیب را برداشت و
در کفه ترازو گذاشت.دختر به کفه ترازو نگاه نمی کرد.مرد کوچک
ترین سنگ را در کفه دیگر ترازو گذاشت.برابر نشد.سنگ سنگین بود
.
مرد سنگیرا کنار سیب گذاشت.با دست کفه ها را برابر کرد و گفت:"پنجاه
تومن."
دختر با سیب سرخی در دست در برابرش ایستاده بود."این رو میخوام."
میوه فروش زیر لب استغفار کرد..."چه فرقی میکنه. سیب، سیبه!."
مشتری اصرار کرد:"گفتم همین!چقدر میشه؟"
مرد به سیب کرم خوره دست دختر نگاه کرد و لبخند زد"بیست تومن."
دختر با سیب کرم خورده در دست،سکه ها را در کفه ای که سیب سرخ
در آن بود،گذاشت. کفه ها برابر شدند.
مرد چراغ ها را روشن کرد.دختر ایستاد.برگشت و به فروشنده گفت:"خدا
خیرتون بده چند روزه دنبال کرم برای خاک گلدونم میگردم.آب به ریشه
ها نمیرسید"
مرد سرش را پایین انداخت.
خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه
نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو
نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه
به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .
